اسم رمان:جادوی اغبر نویسنده:آیدا رشید ژانر:فانتزی تعداد صفحه:120
دانلود رمان جادوی اغبر از آیدا رشید به صورت pdf،اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
جادویی سیاه که نابودی آنها را به طور موقت به بار میآورد اما این جادو موقت است! سنیونایت در انتظار آنها است، سنیونایتهایی وحشتناک که جان هر انسانی را میگیرند! جادوگران سعی در نابود کردنشان دارند اما قدرت آنها را دست کم گرفتهاند! فقط کافی است این جادوگران از خط قرمز عبور کنند، آن موقع است که سنیونایت وحشت واقعی را به آنها نشان میدهند!
با کشیده شدن کتاب از توی دستم، متعجب به کوین که کنارم وایساده بود و در حال ورق زدن صفحات کتاب بود، نگاه کردم. لب از لب باز کردم تا حرفی بزنم که قبل از من شروع کرد به حرف زدن:
– توی این کتاب، فقط کمی راجب سنیونایتها توضیح داده و نگفته که مردم رو کجا بردن و چه بلایی سرشون آوردن! تو تا حالا این کتاب رو نخوندی درسته؟!
سری به معنای آره تکون دادم و گفتم:
– خب، الان از کجا بفهمیم که حشرات چه بلایی سر مردم آوردن؟! بدجوری نگران کریسم، نکنه بلایی سرش بیارن! تو رو جون هرکی که دوست داری برای کریس یک کاری بکن من بدون اون میمیرم! تنها کسیه که توی زندگیم دارمش. راستی ما چجوری میتونیم بدون اطلاع داشتن از قدرتهای اون موجودات باهاشون بجنگیم؟
نگاهش رو از کتاب گرفت و به چشمهام دوخت، قدمی به جلو اومد و گفت:
– با استفاده از عقلمون! البته این کار خیلی سختیه ولی باید بتونیم پناهگاه سنیونایتها رو پیدا کنیم و مردممون رو نجات بدیم اما یک چیزی رو هیچوقت یادت نره؛ ما نمیدونیم که این موجودات چه قدرتهایی دارن و میتونن چه بلایی سر شهروندان شهرمون بیارن. این رو هم بگم که اون حشرهها قدرتمندتر از چیزی هستن که ما توی ذهنمون تصور میکنیم، اگه زور و جادوی زیادی نداشتن کریس که جادوگر سیاهه میتونست در عرض چند ثانیه نابودشون کنه ولی نتونست!
راست میگفت؛ باید دنبال راه حل برای این مسئله باشیم! دستم رو زیر چونهام زدم و حالت متفکرانهای به خودم گرفتم و گفتم:
– استاد یک سوال!
بدون اینکه نگاهش رو از چشمهام بگیره، گفت:
– بپرس.
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:
– شما چرا اینقدر شبیه آدریان هستین؟
بدون اینکه تغییری توی صورتش ایجاد کنه، گفت:
– آدریان کیه؟
آهی کشیدم و جواب دادم:
– برادرم.
متعجب پرسید:
– برادرت؟! الان کجاست؟ مگه تو فقط یک داداش نداری؟
ابرویی به نشونه نه تکون دادم و گفتم:
– نچ، قضیهاش طولانیه. توی راه بهتون توضیح میدم، باشه؟!
سری به معنای باشه تکون داد، ازم کمی فاصله گرفت و گفت:
– لطفا زود آمادهشو! ساعت دوازده شب نشده باید بریم. من هم الان میرم بیرون رو چک کنم ببینم ونوس رفته یا نه!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
– حتما رفته آخه صدایی از بیرون نمیاد به جز صدای سوختن چوب کلبهها.
سری به چپ و راست تکون داد و گفت:
– ونوس زیاد از خودش صدا در نمیآره.
آهایی زیر لب گفتم که لبخند محوی زد و با یک بشکن، از جلوی چشمهام دور شد.
با لبهای آویزون نگاهم رو توی کلبه چرخوندم و به سمت کمد سفیدی که با طاقچه کمی فاصله داشت رفتم و درش رو باز کردم. روی زمین نشستم و چمدون سیاهم رو که روش عکس جادوگر بود، رو از توی کمد برداشتم و آروم- آروم وسایلهام رو جمع کردم.
***
نفس عمیقی کشیدم و از روی زمین بلند شدم. همه وسایلهام رو برداشته بودم به جز عکس خودم و آنتونی.