بخشی از کتاب: با رعدی که اسمون به بغل خودش هدیه داد به خودم اومد ساعت از یک بامداد میگذشت …فعلا باید دنبال محدثه میرفتم میترسم بلای سر این دوست همیشه دوست بیاد ….با سرعت شلوارکم رو با شلوار جینی تعویض کردم پالتو چرم مشکی ام رو پوشیدم …. . .فقط یادم میاد بین داد و سر صداهایی که راه انداخته بود گفته بود ادرس جشنو گزاشته رو گل میز …نگاهی به ادرس انداختم …چیییییی…بیرون تهران .. نفسم کلافه بیرون میدم اخ از دست تو محدثه اخ..
محله ای که خونه داشتیم …مورچه هم رد نمیشد چه برسه به ادم ..همش سکوت بود و سکوت ..انگاری شهر مرده ها میمانست …ترس دلم لونه کرد بود و مثل اینکه خیال بیرون اومدن هم نداشت .. یاسی کم اوردن ..محال بود.. سریع به سمت خیابان اصلی حرکت کردم با احتیاط قدم برمیداشتم میترسیدم انکار نمیکردم … صدای پنجول جیرجیرک ها پرده ی سکوت محله را خراش می داد و اما یاسی غافل از اینکه محدثه بعد از گذشتن هانی از پیچ کوچه از طرف دیگر وارد شده بود و با پاهای از فرط خستگی دست به گدایی خواب رفته بود حتی بدون نگاه انداختن به اتاق این ابجی بیشتر از ابجیش… یاسی بیچاره که با ترس در ان شب دربست کرایه کرده بود وقتی ادرس را به راننده نشان داد ،راننده با نگاهی تاسف او را برانداز کرده بود با خود زمزمه وار گونه تکرار میکرد.. -جامعه پر شده از اینها. نمونش این شرقیه خب یاسمین بود و صورت زیبا و کاملا ش رقیش با موهای که دست اسمان شب بی ستاره رو از پشت دستبند زده بود.