مقدمه: فنجون قهوه رو سر کشیدم و به پنجره کافه چشم دوختم. مردم شهر مثل همیشه در تلاطم این بودن که یا پول در بیارن یا پول خرج کنن. چقدر زندگی کسل کننده است.انگار هر چی پیش میرم و دست و پا میزنم بیشتر توی گل و لای فرو میرم.هرچی میگذره کور تر میشه؛گره های زندگیم رو میگم.اینقدر توی زندگی بالا و پایین رفتم که دردم رو فقط سرسره ها میفهمن.
_آن موج که سر به صخره ها میکوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد…
در ماشینم رو باز کردم و با سرعت به سمت خونه رفتم.مثل همیشه عمو کریم در رو باز کرد و رفتم داخل.پیر مردی که از بچگی یاد دارم که نگهبان خونمون بوده.پوست تیره رنگ و قد کوتاهی داره.موهای کاملاسفید و ریش و سیبیل ساده و نسبتا بلند که سفید یک دست شده. پیاده شدم و به سمت ساختمون خونه حرکت کردم،که صدای عمو کریم باعث شد بایستم:
_خانم ببخشید میخواستم یه سوال بپرسم.
_بپرس عمو.
_میشه من یه چند روز زودتر برم شهرستانمون؟دخترم بهونه گرفته که بدون من لباس عید نمیخره.مادرتون رفته بودن بیمارستان پیش پدرتون،نبودن که ازشون اجازه بگیرم.
لبخندی زدم و رفتم جلو.گفتم:اشکال نداره عمو خودم برات بلیط میگیرم امروز عصر راه بیوفتی.
_خانم خدا از بزرگی کمتون نکنه.خیر از جوونیتون ببینید.