دانلود رمان پسر شاهدخت نما برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان پسر شاهدخت نما برای کامپیوتر و اندروید
خلاصه: روزی که وارد عمارت ارباب شدم، تنها یک هدف داشتم! به خاک نشون ارباب در همون عمارت. با ظاهر دوستی وارد شدم که در حقیقت، دشمن ارباب اونها بود. اما اتفاقی افتاد که من هدفم رو فراموش کردم… و تنها مقصدم، شد اون دو گوی عجیب… حالا خوب میدونم چی از این عمارت و آدماش میخوام.
برشی از رمان
_جون که دارم. جسهم ریزه.
پیر مرد خندید و سری تکون داد. تنها نگرانیم بابت اندام ظریفم بود که قبولم نکنند. دلم میخواست هرچه زودتر وارد عمارت ارباب بشم و به خاک سیاه بنشونمشون.
با رسیدن به در بزرگ و فلزی پیر مرد بوقی زد و چندلحظه بعد در رو باز کردن.
پیر مرد _اینم عمارت ارباب. تو پیاده شو من باید برم پشت باغ تا بارم رو خالی کنم.
با دهن باز به عمارت روبروم نگاه کردم.
بهتر بود بجای گفتن باغ میگفت جنگل. چیزی از سرسبزی کم نداشت. همونطور که به اطرافم نگاه میکردم، قدمی برداشتم که از پشت کشیده شدم با اخم به عقب برگشتم.
مرد_کجا؟
به سیبلای بلندش نگاه کردم و گفتم:
_با ارباب کار دارم اسمم…