
دانلود داستان زمانی به جز الان
داستان: زمانی به جز الان
نویسنده: هانیه صفی
ژانر: عاشقانه/تخیلی
تعداد صفحه: 91
دانلود داستان زمانی به جز الان از هانیه صفی به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه: بیش از صد انسان بیگناه در برج سیرز مشغول به کار هستند، غافل از اینکه برج تا دقایقی دیگر منفجر می شود! بعد از این حادثه، اِریک، توسط سازمان مخفی تایم انتخاب می شود تا برای ما ٔموریت حیاتی که آنها برایش تدارک دیده اند آماده شود. سازمان تایم اصرار داشت تا دلیل انفجار برج را بفهمد و در نهایت با استفاده از دستگاه های مربوط به بعد های زمانی و کمک از فیزیک کوانتوم جلوی آن را بگیرد.
پیشنهاد ما:
بخشی از کتاب:
با احساس سنگینی روی پشت گردنم سریع سرم رو از روی میز چوبی برداشتم که با ماریان چشم تو چشم شدم! درحالی که روی صندلی نشسته بود لیوان قهوهاش رو به طرف خودش کشید و با تک خنده کوچیکی گفت:
– واقعا بامزه بود، کلی سر به سر دختره گذاشتیم!
با ناباوری به اطراف نگاه کردم، من تو کافهام؟
ولی… اون مرد های سیاه پوش… با سوت کشیدن ناگهانی گوشم اخمم پررنگ تر شد و چشم هام رو روی هم فشردم.
چشم باز کردم و با تعجب به ماریان نگاه کردم، حس میکردم یه چیزی اشتباهه…
من یادم نیست چطوری اومدم اینجا! ماریان سرش رو پایین انداخت و لب هاش رو با بی میلی جمع کرد و گفت:
– اگه این ترم…
لب باز کردم و وسط حرفش پریدم و گفتم:
– اگه این ترم هم بیفتی پدرت پوستت رو میکنه!
ماریان اخمی کرد و با گیجی نگاهم کرد. بی توجه به ماریان دستی به سرم کشیدم و سعی کردم به یاد بیارم که چطور اومدم اینجا…
ماریان با چشم های ریز شدهاش پرسید:
– قبلاً بهت گفته بودم؟
نفس عمیقی کشیدم و به اطراف نگاه کردم…
همه چی کاملاً عادی به نظر میرسید. با صدای ماریان دوباره برگشتم طرفش.
– راستی، یادت هست که فردا باید بریم برای…
اخمی کردم و با بی حوصلگی گفتم:
– چند بار میگی؟ میدونم!
به وضوح بهش برخورد، یکی از ابرو های قهوهای رنگش رو بالا انداخت و گفت:
– مثل اینکه حالت اصلاً خوب نیست.
چشم هام رو روی هم فشردم و سرم رو بین دست هام گرفتم.
چه بلایی سرم اومده؟ من… من حس میکنم قبلا اینجا بودم!
پس چرا دوباره اومدم؟! چشم هام رو باز کردم و درحالی که از پشت میز بلند میشدم رو به ماریان گفتم:
– ببخشید، الان برمیگردم.