خسته و آرام به سمت گرامافون قدیمی رفت و صفحه را عوض کرد. صدای گوشنواز استاد شجریان درون اتاق پیچید. پشت میزش نشست و به منظره ی برفی روبرویش خیره شد؛ اما بعد از مکث چند ثانیه ای کرکره را پایین داد. سعی کرد حواسش را به موسیقی سنتی و ماندگار بدهد تا مقداری از آن آرامش صدا را، به خودش منتقل کند.
دلش آرامش میخواست، آرامشی که ماندگار باشد؛ مانند صدای استاد شجریان که برای لحظه ای هم که شده از افکاری که ذهنش را مشغول کرده بود، بیرون بیاید. چشمانش را فرو بست. چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای فردی از پشت سرش آمد و باعث شد به خودش بیاید. میدانست دیر یا زود به دیدنش می آید، بعد از یکسال!
– میبینم باز پیرمرد شدی زدی تو کار شجریان!
بدون ایجاد تغییر در حالتش گفت:
– چه اتفاقی افتاده که تو رو به اینجا کشونده؟
پسر خندید و بر روی میزِ کار نشست و گفت:
– اتفاق که زیاد افتاده، یک سال از دستم در رفتی و آخر پیدات کردم کجا بودی تا الان؟
کلافه بود، این روزهایش در سردرگمی به سر میبرد. میدانست آزاد بی دلیل به محل کارش نمی آید و حتماً چیزی پشت این آمدن است. صندلی را چرخاند و رو به آزاد با بی حوصلگی گفت:
– وقت شوخی کردن ندارم، اگه کار واجبی نداری برو بذار به کارهام برسم.