
دانلود رمان سروک نوشته پریسان خاتون از نودهشتیا
دانلود رمان سروک pdf از پریسان خاتون
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر
ژانر رمان: عاشقانه،اجتماعی
چاوان دختر جسور آبادی که در حرفه ی قالیبافی حرف اول را میزد؛ با ورود شخصی به نام سروک خان به جای رئیس قبلی کارگاه قالی بافی رابطه ی پر از تنشی را از سر میگذراند.یک خفت گیری شبانه و برنامه ریزی شده برای دیدار چاوان با چاووش خان! مردی که قرار است راز های سر به مهر زیادی را فاش کند!
اما چاوان غافل از حمایت های عاشقانه ی سروک خان؛ با فکر اینکه هیچ عشق و احساسی بینشان نیست دل به گروی پویا میدهد.
مردی که برخلاف پرستیژ خاص و دختر کُشش ؛ مردی با ذات خرابیست که چاوان دیر میفهمد که او همزمان با زن متاهلی نیز در رابطه اس! همان لحظه ریسمان این رابطه ی پوسیده از هم جدا شده و حالا راه برای سروک خان باز میشود راهی سخت و دشوار که حالا پویا هم خواستار دوباره به دست آوردن دل چاوان است
اما حالا باید دید سروک خان به راحتی از این برگ برنده میگذرد یا نه؟!!!! و چاوانی که حالا….
– امروزت رو دادی دست من، پس سوال نپرس و همراهیم کن!
با آن کلمهی همراهیای که به زبان آورده بود، دلم هری پایین ریخت و وحشتزده و با چشمهای ورقلمبیده نگاهش کردم.
بهخدا که وحشت داشت! بیهمراهیام تا آن حد پیش رفته بود، همراهی میکردم چهها میکرد؟!
چشمهایم را که دید، به یکباره پقی زیر خنده زد و آمیخته با آن خندههای بلندش گفت: – چشمات رو اینجوری نکن! نترس،
من سهم امروزم رو گرفتم! سهمبندی کرده بود من و احساسات دخترانهام را؟ گویا برنامه داشت برای گرفتن هر سهمش!
برای گرفتارکردن دل سادهام… ! هنوز برایم آنقدری عادی نشده بود که رویم به رویش باز بشود و
بیخیال شرم دخترانه و حس گناه و عذاب وجدانی که دست به دست هم داشتند خفهام میکردند بشوم و
در جواب شوخیاش برایش زباندرازی کنم و پرروبازی دربیاورم! در سکوت خم شدم و کیفم را عقب ماشین گذاشتم.
با دیدن دفترهای حسابرسی و کارتابلهایی که بیشک مربوط به مغازهاش بودند، به سمتش چرخیدم و بیمنظور گفتم:
– مشکلت با اتحادیه حل شد؟ گوشهی لبش بالا پرید، پشت چراغ قرمز که ماند نگاهش را داد
به آن شمارشگر حوصلهسربر و با لحن آرامی لب زد: – میشه، نگران نباش. میشه…
و گویا که خیال کرده بود سوالم برای روشن شدن تکلیفم بوده است.
تکلیفی که با کارهای پویای کاربلد، مانند چراغ نیمسوزی پرت و پرت میکرد و من؟
گویا دیگر خودم را داده بودم دست او که نسبت به حرکاتش مقاومتی نشان نمیدادم.
نه مقاومتی بود و نه اعتراضی. با آن حال و روزی که پیدا کرده بودم میشد لرزش دلم را انکار کنم؟
بعید میدانستم! بعید میدانستم!