
دانلود رمان شهر بی یار PDF از سحر مرادی
دانلود رمان شهر بی یار از سحر مرادی
موضوع اصلی رمان شهر بی یار :
شهریار درویش مدیرعامل بزرگترین مجموعهی هتل های بینالمللی پریسان، پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمههای سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطهی ممنوعهاش با مهمون ویژهی اتاقِ vip هتلش به دست دختر تخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته…
اما پشت تمام اتفاقات در راه، یک راز بزرگ پنهان است… رازی به سیاهی چشمان شهریار درویش و مرگِ بیگناه یک انسان.
پیشنهادی نودهشتیا:
مقداری از متن رمان شهر بی یار :
کمی بالهاش رو دست کشیدم و با تکون دادن دستم ازش خواستم تا سر جاش برگرده.
همه دور میز نشسته بودن و من حین پایین رفتن از پلهها گرهی کراواتم رو سفتتر کردم.
-سلام.
سر و نگاه کسی طبق معمول به سمتم برنگشت جز هلیا.
روبروی همایون درویش درست این
طرف میز نشستم و از داخل سینی که حدیثه مقابلم گرفت، فنجون چایم رو برداشتم.
-دیشب زنگ زدم هتل گفتن نیستی!
سوالش بیشتر جنبهی مواخذه داشت.
-کار واجبی داشتین؟
فنجونش رو با تحکم خاصی روی میز کوبید.
-کارم حتماً باید واجب باشه که جوابمو بدی!موبایلم رو کمی تکون دادم و بیاختیار پوزخندی زدم.
-نه زنگ زدید… نه تماس بیپاسخ داشتید!
-پدرت عادت نداره همراه کسی رو بگیره… اینو خوب میدونی شهریارجان.
چقدر مثل همیشه “جان” انتهای اسمم رو مسخره و کشدار تلفظ کرد عمه فروغ!
-پس لطف کنن و بابت عادت رفتارهای خودشون منو شماتت نکنن.
از گوشهی چشمم هشتی شدن ابروهاش رو دیدم و امتداد نگاهم رسید به لبخند پراضطراب هلیا.
هنوز هم تلاش میکرد تا
ارتودنسیهاش موقع حرف زدن و خندیدنش مشخص نشه.
دخترک زشت و پردردسر خانواده.
-صبحانهی سُرمه رو براش بردید؟
مشت شدن دستهای همایون هیچ وقت برام عادی نمیشد.
-بله آقا… هم صبحانشون رو دادم… هم داروهاشو.
سرم رو به نشونه تشکر تکان دادم و از روی صندلیم برخاستم.
برای موندنی که هیچ علاقهای میونش موج نمیزد، تلاش نمیکردم.
همین که صبح به صبح در حد چند کلمه یکدیگر رو دلخور میکردیم برای باقی روزمون کافی بود.
-یه روز تو هفته رو در نظر بگیر تا با مهندس تَوَلایی نشست داشته باشیم.
اسم مهندس تولایی برای همایون درویش
پول ساز و آینده نگری مطلق بود.
-اطلاع میدم بهتون.
-باباجونم منم با شهریار میرم… یکم خرید دارم.
برنگشتم تا چاپلوسیهای هلیا رو ببینم و به راهم ادامه دادم.-منو سر چهارراه پیاده کن.
کمی انگشتهای پای راستم رو بیشتر روی پدالِ گاز فشردم.
-من رانندهی شخصیت نیستم آناستازیا.
-کاش این کلمهی مسخره و گندو مدام تکرار نمیکردی شهریار؟
تای ابرویم رو نمیدید که با چه حالت پر تمسخری بالا رفته بود.
-تکرار نکنم مجبور میشم جور دیگهای تنبیهت رو بهت یادآوری کنم… نظرت چیه؟
جا خوردنش رو از صاف شدن کمر و سرش متوجه شدم.
چراغ قرمز رو رد کردم و کنار جدول ایستادم.
-به اون احمقی که از دَم خونه داره دنبالمون میکنه بگو خیلی زود، صورت حسابشو براش میفرستم.
-شَ… هریار!
به در ماشین اشاره کردم.