
دانلود رمان انتقام شیرین1
رمان: انتقام شیرین1
نویسنده: سپیده ثنا (Sepideh sana)
ژانر: عاشقانه درام_ طنز_ اجتماعی
تعداد صفحه: 306
دانلود رمان عاشقانه انتقام شیرین1 از سپیده ثنا به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
زندگی عجیب است، گاه تو را با خود به اوج آسمان ها میبرد و گاه تورا تا اعماق چاه میکشاند؛ اما بازی سرنوشت چطور؟!
سرنوشت برای من سرآغازی رقم زد که در سن هفده سالگی زندگی را از نوع شروع کنم، گاه همهچیز فراتر از وسعت ذهن است، گاه این دنیا بیکرانتر از چشمهاست و تو را جایی غافلگیر میکند که میان یک عشق سهنفره جای گرفته باشی و یکی عشق مجنون داشته باشد و دیگری عشق فرهاد و تصمیمگیری را به تو میدهد که لیلی شوی یا شیرین؟
اما دنیایی که من امید به زیستن دوباره در آن داشتم انتقامِ شیرینی برای من رقم زد…
پیشنهاد ما:
بخشی از کتاب:
با ترس به چشمهای عصبانی سروش خیره بودم. وای خدایا! خودت کمکم کن! حالا چیکار کنم؟!
از شدت ترس، لکنت زبون گرفته بودم.
تیکه- تیکه گفتم:
– س… سرو… سروش… تو رو خدا!
با عصبانیت از روی تخت بلندم کرد. توی صورتم غرید:
– ساکت شو! الان حالیت میکنم رادمهرها، کیا هستن!
با ترس توی چشمهاش خیره بودم. میخواست چیکار کنه؟
دستم رو کشید و سمت بالکن برد. لبهی بالکن من رو خم کرد؛ طوری که پایین رو ببینم. ارتفاع زیادی داشت؛ طوری که سرگیجه گرفتم. با گریه و هق- هق گفتم:
– و… ول… ولم… کن… با… باهام… کا… کاری… ندا… نداشته… باش!
پوز خند عصبی زد. کنار گوشم گفت:
– برادرم سکته کرده؛ بعد میخوای باهات کاری نداشته باشم؟ نهخیر خوشگله! ولت نمیکنم.
از شدت ترس کم موند بود بالا بیارم؛ که در باشدت باز شد. یک لحظه گفتم سپهر منه؛ اما شایان بود.
شایان عصبی داد زد:
– سروش چه غلطی داری میکنی؟ میوفته! بهت گفتم برادرت سکته کرده؛ اما قرار نبود اینجوری این دخترهی بدبخت رو بترسونی! بیارش این طرف.
سروش بلند و با حرص و عصبانیت خندید و گفت:
– زندگی این برام اهمیتی نداره!
شایان آروم بهمون نزدیک شد و گفت:
– سروش به خودت بیا! میخوای قاتل بشی؟
بهم نگاه کرد. پوزخندی زد و انگشتش رو، روی شالم کشید و گفت:
– آره؛ حاظرم قاتل این بشم.
– بس کن سروش! ولش کن! سیاوش بیدار بشه، خیلی ازت عصبانی میشه!
دوباره سروش زد زیر خنده؛ بعد به تن بیحالِ سیاوش که روی تخت افتاده بود، اشاره کرد گفت:
– اون خودش رو یک مرده حساب میکنه؛ بعد حاضره برای… .
انگشت اشارهاش رو سمتم گرفت ادامه داد:
– زندگی این غصه بخوره؟!
دوباره خندید که من بیشتر ترسیدم. بعد بیهوا دوباره من رو برد لبهی بالکن که از ترس جیغی کشیدم. نه زندگی من نباید اینطوری به پایان برسه! نه!
چشمم به گلدونِ قرمز رنگِ کنار پام افتاد. باید از خودم دفاع کنم. فوری برش داشتم، و بدون لحظهای تردید، به سمت جلو چرخیدم و محکم شیشهی گلدون رو، زدم توی سر سروش. که آخ بلندی گفت و ولم کرد. از سرش خون جاری شد؛ و من هم از کاری که کردم، توی شک موندم. که سروش چشمهاش سیاهی رفت و روی زمین افتاد. شایان فوری خودش بالای سر سروش رسوند و گفت:
– چیکار کردی؟!
با لکنت گفتم:
– من… می… خواس… خواستم… از… خود… خودم… دفاع… ک… کنم.
با خشم بهم خیره شد و گفت:
– اگه میمرد چیکار میکردی؟ هان؟!
سرم انداختم پایین و بیصدا گریه میکردم. که شایان سروش بغل کرد و از اتاق بیرون رفت. روی زمین افتادم. دعا میکردم سپهر بیاد و من رو از این جهنمی که توش هستم ببره