
دانلود رمان پشیمان میشوی
نام رمان: پشیمان میشوی
نویسنده: غزل محمدی
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی، معمایی
تعداد صفحه: 987
دانلود رمان پشیمان میشوی از غزل محمدی به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
قصهی ما، قصه زندگی آدمهای مختلف است که هرکدام پس از گذشت هفت ماه، آشیان و پناهی برای خود پیدا کردهاند.
دیدارهای تصادفی، آتش انتقام باعث برداشته شدن رازهای خانوادگی میشود.
پشیمانی از حماقتهای گذشته، همانند پیچکی بر دور روابط انسانها میپیچد و زندگی افراد زیادی را تحت شعاع قرار میدهد. گاهی این پیچک چنان تازیانهای میزند که باعث نزدیک شدن یا دور شدن آنها میشود.
و اما عشق… آشیان خیلی از آنها را در میزند؛ افرادی لابه لای دفتر گذشته پنهان شدهاند که ناجی زندگی مهرههای اصلی هستند. حال با این توصیف، زندگی آنها به کدام مسیر میرسد؟! انتقام یا عشق؟! جبران گذشته یا تباهی؟!
پیشنهاد ما:
بخشی از کتاب:
نمیتوانست از فرزاد که جلویش قد علم کرده بود نگاه بگیرد. موهای مشکی رنگ به نسبت بلند که به خوبی بالا ایستاده بود. صورت بیضی شکل و گندمگون، چشمهای قهوهای تیره، ته ریش مرتب! هیچ مویی با عماد نمیزد. حتی لحن جدی تر و محترمانه تر فرزاد، باعث نشد او به دو قلو بودن آنها پی ببرد. فرزاد کلافه از نگاه خیرهی پریا که مدام سرتا پای او را از نظر میگذراند. حرفش را ادامه داد.
– من برادر عمادم، فرزاد، لطفا سوار شید جایی که نشستین در خور شخصیت شما نیست.
سپس به سه تا پنج تومانی که جلوی او گذاشته شده بود. اشاره کرد. پریا لب گزید. این همه شباهت غیرممکن بود. با شک پرسید:
– ولی عماد نگفته بود. برادر دو قلو داره!
با باز شدن در پارکینگ خانه، نگاه پریا از فرزاد گرفته شد و به پلاک سیزده چشم دوخت. پیمان سرش را به شیشه تکیه داده بود و منتظر بود تا مرادی او را به محلی که میخواهد ببرد. آن هم بی توجه به حرفهای پدرش! ناخوداگاه در ذهن پریا صدایی اکو شد. « پیمان یا بهزاد؟ » او گفته بود اگر برود هیچ راهی برای برگشت ندارد؛ اما بهزاد را چه میکرد؟ با قلبش که دیوانهوار در سینهاش میزد چه میکرد؟ اگر بهزاد میفهمید او قبلا محرم کسی بوده، حتی به قدری دوسش داشته است که نماد عشق روی کتفش حک کرده است و حاصل آن عشق یک کودک شده است چه میکرد؟ اصلا طاقت میآورد؟ فرزاد تا آمد شمارهی عماد را بگیرد. پریا سریع و ناگهانی از جای خود بلند شد. باید مغزش را به کار میانداخت. باید تصمیمی میگرفت که به نفع هر چهارنفرشان بود. بخاطر درد مچ پا و زانواش نتوانست تعادلش را حفظ کند؛ اما از کنار فرزاد گذشت و در ماشین را باز کرد و خودش را داخل انداخت. ماشین پیمان با سرعت از کنار آنها گذشت و متوجه پریا که فقط به اندازهی بدنهی دو اتومبیل باهم فاصله داشتند. نشد. پریا نفس حبس شده در سینهاش را رها کرد. فرزاد با زنگ خوردن تلفن همراهش، نگاه از پریا که او را بسیار کنجکاو کرده بود گرفت. تماس را وصل کرد و با دو خودش را به سمت راننده رساند.
– پیداش کردم. به بهزاد بگو خاطرش جمع باشه!
عماد نفسش را آسوده رها کرد و دستی به پیشانی ملتهب بهزاد کشید. به قدری حالش بد شده بود. که صورتش از شدت عرقی که روی پیشانیاش نشسته بود کاملا خیس بود.
– فعلا که داره تو تب میسوزه، ممنون فرزاد، دمت گرم بیام واست جبران میکنم.