میتوانم برایت لیلی شوم در قصهی مجنون، میتوانم برایت قندی شوم مانند شیرین، من هزاران هزار کار برای اینکه تو کمی به من، و شخصیت من فکر کنی، میکنم؛ اما میترسم تو مرا حتی نبینی و بیتوجه بگذری، آخر میدانی گفتهاند که دیوانهترین کارها را آدمهای عاشق تجربه میکنند.
نکند من دیوانه شوم و تو مرا نبینی؟
البته!
میدانم که دیوانه شدهام
دیوانهی تو
خندههای تو
چشمان تو
بمِ صدای تو
من نمیتوانم از شخصیت و روح تو بگذرم و عاشقی نکنم.
برای چند لحظهای به من فرصت ده تا خود را ثابت کنم.
شاید آنقدر زیبا بهنظر نیایم که دلت بلرزد؛ اما اگر روحی که هرروز برای دیدن دوبارهی تو زنده میشود را ببینی قطعاً به زیباییِ درونم پی میبری.
من زیاد حرف زدن را دوست ندارم؛ اما تو آنقدر به چشمانم میآیی که هر کس نگاهی در تیلهی مشکی رنگ چشمهایم میاندازد تا عمق داستان را میفهمد.
میفهمد که دلباختهام و هر لحظه در چشمانم چیز جدیدی کشف میشود.
بیا کمی با من مدارا کن شاید خدا در لحظهی عاشقیمان سر رسید، از عشقمان زندگی کردن را خواند و ما را گذاشت قفل هم شویم و کتابی از چشمانِ تو و دلِ من به یادگار گذاشته شد.
میدانی!
از تو هر چهقدرم بگویم باز هم کم است، باز انگار دلم هنوز حرفی برای گفتند دارد، حرفهای زیادی که از سر خجالت روی دلم تلنبار شده و به زبان نمیآورم را برایت کتاب و شعر کردهام و در قفسهی پهناور کتابهای عاشقانهام گذاشتهام.
عاشقانهای که تو را برای من هرروز بازگو میکند.
چرا ازت خسته نمیشوم؟
چرا هرروز فقط به تو، خیال تو، روزم را سپری میکنم؟